تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی آفاق

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 شهریور1388ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

       سلام

 یه دیوونه سنگی رو به چاه میندازه که صد تا عاقل نمی تونن درش بیارن . ولی این ضرب المثل زیبا رو با اجازتون تغییر میدم :

 یه دیوونه کلی سنگ و به چاه میندازه که میلیون ها عاقل نمی تونن سنگا رو در بیارن .

جماعتی که نظر را حرام می گویند

نظر حرام کردند و خون خلق حلال

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

اعتصاب قلم

فیلتر خدا 

در روزگاری که عصا از دست کوران می دزدند، همان به که دست از قلم برکشیم !

 

مرد همت ندهد دولت فقر بر بادش    روزه نیت کند آن روز که نرسد نانش

------------------------------------------------------

در ضمن؛

به جهان‌آرا خبر دهید كه قاتلان مسلح به تهران رسیده‌اند

به همت، باکری و کاظمی هم خبر دهيد

به همه...

 به همه مردان بي‌ادعا و باشرف خبر دهید !

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 تیر1388ساعت   توسط آرمین سلیمانی  | 
 
هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش
 
نگــــــــران تو چه اندیشه و بــــــیم از دگرانش
 
هر که ازیار تحمل نکـــــــــــــــــــند یار مگویش
 
وآن که در عشق ملامت نکــــــشد مرد مخوانش
 
به جفایی و قفایی نرود عاشـــــــــــــــــق صادق
 
مژه بر هم نزند گر بزنـــــــــــــــی تیر و سنانش
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

  خفته خبر نـــــــــــــدارد سر بر کنار جانان

که این شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

بر عقل من بخنـــــدی گر در غمش بگریم

کاین کارهای مشـــــکل افتــد به کاردانان

دل داده را ملامت گفتـــــــن چه سود دارد

می باید این نصیحت کردن به دلســـــتانان

دامن ز پای برگیرای خوبـــــــروی خوش رو

تا دامنت نگیرد دســــــــــــت خدای خوانان

من ترک مهر اینان در خــــــود نمی شناسم

بگذار تا بیابد بر من جـــــــــــــــــــــفای آنان

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 دی1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

هوشیار کسی باید که از عشق بپرهیزد

وین طبع که من دارم با عـــــــقل نیامیزد

آن کس که دلی دارد ، آراسته ی معنی

گر هر دو جهان باشد ، در پای یکی ریزد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد

اکسیر عشق در مسم آمیـخت زر شدم

(سعدی)

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 آذر1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

 

 

واااااااااااااااااای ......... تا بحال شده که ....... تا بحال شده که شما از همه وجودت برای کسی یا کسایی مایه بزاری ، بعد یهو ببینی که ........ بعد یهو در عین ناباوری متوجه بشی که تا اون جایی که از دستشون بر میومده ........ تبر ، تبر که میدونی چیه ، خوب . ولی این تبر فرق داره . این صاف میخوره تو وجود آدم ، با این تبر به ریشت زدن . اونم واقعا یه دفه و تمام تلاششون بوده که نابود بشی . حالا ...... حالا من این بلا سرم اومده . ولی نمیدونم چه کار کنم . میتونم عین آب خوردن تلافی کنم . حتی خیلی بد تر . بد تر از اونچه که اونا فکرشم بکنن . ولی ....... ولی بخدا دلم نمیاد . با لاخره ما با هم یه مدت زندگی کردیم . خدایا شکرت . خدایا مسبب این اتفاقات رو رسوا کن ، که این اتفاق برای دیگران که از من خیلی صاف تر ، زلال تر و پاک تر هستند نیفته

به امید روزی که آدم ها زلال باشن . از شیشه خورده و این چیزا خبری نباشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آذر1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

کویر شهداد ( سال 1385 )

روزگاری شــد که در میــخــــانـه خدمت میکنم

در لبـــاس فــقـر کـار اهـل دولـــت مـیــکـــنـــم

***

تـا کـی انـدر دام وصــل آرم تــذروی خـوش خرام

در کــمــیـنـم و انـتـظـار وقــت فـرصـت میــکنــم

***

واعــظ مـــا بــوی حـق نشیـند بشنو کاین سخـن

در حضــورش نـیــز میــگویـم نه غیـبـت میــکنـــم

***

بــا صبـا افـتان و خیـــزان میــروم تا کوی دوســـت

وز رفــیـقـان ره اسـتمـداد هـمّــت میـــکنــــــــــم

***

خاک کــویــت زحــمـت مـــا بـرنـتــابـد بیــش ازیــن

لـطـفــها کــردی بتــا تخـفـیـف زحــمت میــکنــــم

***

زلـــف دلــبر دام راه و غـمـــزه اش تــیر بلاســـــت

یاد دار ایـــدل کــه چـنـدیـنـــت نصیــــحت میکنـــم

***

دیــده ی بدبیـــن بپــوشـان ای کریـم عیــب پـــوش

زیــن دلیــریــهــا کـه مـن در کنــج خــلـوت میـکنــم

***

حـافــظـم در مجــلسـی دردی کشــم در محـــفلی

بنـگر این شوخی که چون بـا خلق صنـعت میــــکنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت


روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

چند دست خط از شجریان

ostaad shajariyaan

ostaad shajariyaan

+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

        دیوانه ای به د ام جنونم کشــــــــید و رفت

                استاد شجریان

        پس کوچه های قلــــــــب مرا جستجو نکرد

اما مرا به عمق درونم کشــــــــــــید و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

روز سی ۱۳۰ها

C130

آخر شب داشتم اس ام اس های تبریک و طنز روز رو از روی گوشی چک می کردم و روی لپ تاپ توی پوشه مربوط به هرکدوم می ریختم که رسیدم به پیام های تبریک روز خبرنگار!!

اس ام اس ها رو که یکی یکی داشتم وارد سیستم می کردم یدفعه چشمم به این عکس داخل پوشه "رسانه - همکاران" افتاد....

نمی دونم چرا اما در تمام طول روز هیچ طنز یا اس ام اسی مربوط به روز خبرنگار نه خندوندم و نه متنشون به جز نام ارسال کننده هاشون برام مهم بود . نوشته های دوستان هم از سرگه تا امین برای این روز همه تنها برام زیبا بودند ونه چیزی بیش از این !

اما نمی دونم چرا یک ساعت پیش (سه و نیم بامداد جمعه ۱۸ مرداد) که این عکس رو دیدم گویی یه آلبوم خاطره از بچه ها رو دیدم. انگار یه فیلم از بچه ها رو به تماشا نشستم.

اصلاْ انگار دوباره با همه اون بچه هایی که کلی خاطره ازشون داشتم و تازه خبر سقوط طیارشون رو شنیده بودم یه جا نشستیم و تو چشمای همدیگه نگاه می کنیم.

متوجه نشدم چرا اما بی جهت سرم رو ژایین انداختم و نتونستم حتی به تصویر هم نگاه کنم و اشک توم چشمم اومد البته اشک شرم!

دلم برای اون روزا گرفت. یه لحظه احساس کردم که دوباره خودم رو رسوندم به ایسنا جلوی جسد سفر کرده قریب و آماده تشییع شدم. انگار تازه بچه ها دوربینا روم گذاشتن رو دستام. دستام احساس کرختی کرد. 

شاید زیادی جو حال و هوای خودم خودم رو گرفت اما بجای همه اون لبخندای ظهری حسینیه ارشاد تو جلسه انجمن صنفی یهو دلم برای اونایی که بی خبر رفتن و خبر ساز شدن و مدتی بعد تو خبرا گم شدن گرفت.

+ نوشته شده در  جمعه 18 مرداد1387ساعت   توسط آرمین سلیمانی  | 

بوي سمبوسه بازهم به مشامم ميخوره و مي پيچم توي ساندويچي،داداش

دمت گرم يه دونه بده،چند ميشه ؟ها....بيا دمت گرم.

سس ميريزم رو سمبوسه و گاز ميزنم ، باهمون گاز اول تندي سمبوسه

گلوم و مي سوزونه و اشكم رو درمياره توشلوغيه مغازه همچنان مشغول

خوردنم بي تفاوت به دنيا به آدمهاي دوروبرم .

ميام بيرون انگار يه خون تازه اي توي بدنم ريختن،پاكت سيگاررو در ميارم و

يه سيگار ميزارم گوشه لبم آخ كه عاشق سيگار بعدازغذاهستم،اه لعنتي

روشن شو ديگه تو چته؟ توكه جات گرم ونرمه توي قوطي كبريت توهم بامن

لج كردي؟آها اين شد .كبريت رو همينطور كه ميبرم نزديك سيگار راه ميرم

فارغ ازاين دنيا ،پك اول رو هميشه ميدم بيرون ،سريع پك دوم رو روونه ريه

هام ميكنم تا اونهام جون بگيرن.سيگار به دست راه مي افتم ،توي اين

هواي سرد يخ زده دارم عرق ميكنم .راه ميرم راه ميرم چشمهام رو تنگ

ميكنم وسعي ميكنم آدمهايي رو كه ازروبروم ميان رو محو ببينم، دنياي

تار ....تار...تار،همينجوري كه دارم سيگار ميكشم وآدمهارو تار ميبينم صداي

يه آهنگ به گوشم ميخوره يه لحظه فكر ميكنم ..........آهنگ الهه نازه كه

يكي داره ناشيانه باآكاردئون ميزنه ناخودآگاه چشم هارو دوباره باز ميكنم

واين دفعه واضح مي بينم كه بغل يه پيرمرد دوره گرد نوانده وايستادم 

ودارم به چشمهاش زل ميزنم اون هم زل زده به چشمهام وداره ميخنده، تو

دلم ميگم توهم بخند توهم به احوال من بخند دنيا كه داره به من ميخنده

توهم روش كه يكدفعه ميگه جوون من به تونمي خندم دارم به روزگار خودم

ميخندم،يكدفعه توي پياده رو ميشينم بغلش ؛ازكارم تعجب مي كنه وپاكت

سيگاررو درميارم ميگم بفرما ...ميخنده و ميگه توهم كه مثل خودم ديوونه اي

،باخنده جوابش رو ميدم وميگم مابيشتر.شروع ميكنه به زدن ميگم خيلي

خارج ميزني ميگه نه تاحالا از ايلام اونور ترنرفتم ؛با اين حرفش ازخنده ولو

ميشم توپياده رو ،مردمي كه رد ميشن انگار كه ديوونه اينجوري نديدن نگام

ميكنن ورد ميشن ميگه هههوي چته؟ كوفت ...مگه چي گفتم؟ دوباره بغلش

ميشينم و ميگم ؛مگه نگفتم كه تو ديوونگي ازتو بيشترم؟ يه لبخند ميزنه كه

به دلم خيلي ميشينه.شروع ميكنه به نواختن ايندفعه بهتر ميزنه بهم ميگه

بخون ميگم با اين صداي من اون دوزارم كه گيرت مياد ميپره ها؛هيچي نميگه

و ميگه شروع كن..........باز اي الهه ي ناز ......كه نمي تونم ادامه بدم

وميزنم زير گريه يكدفعه ازجام بلند ميشم و سيگاري روشن ميكنم و

همينجور كه اشك ازصورتم مياد پايين ميگم ياعلي وراه مي افتم يكدفعه داد

ميزنه جوون خوش به حالت عمريه ميخوام به روزگارم گريه كنم اما نتونستم

خوش به حالت ويه ياعلي ميگه كه اين هم مثل خنده هاش تو دلم مي

شينه.

..................................

نوشته اي مربوط به چهارسال پيش كه دوباره پيداش كردم وبدون هيچ تصرفي براتون نوشتم.

 

البته به اصرار آرمین جان و شرمنده همه دوستان به خاطر غیبت بلند مدت.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت   توسط مهدی نصرالهی  | 

آخر با اين دخترك چه كنیم؟

 كوثر برادران - يادگار عليرضا برادران، شهيد C-130

اصلاً چمان شده؟ خوابيم يا كه بيدار؟ اگر بيداريم اين صورت واقعي ماست كه چشمانش بهت دارد به گران؟ بغض كه گلوي مرا چسبيده و به اعماق وجودم چنگ مي‌زند. آخر با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

دستان من كه مي‌لرزد.نه!اين غم گران كه حالا بر سرم ويران شده را چگونه تاب آورم؟ نكن اي قبركن كه جگر گوشه دوست عزيزمان عليرضا هنوز زود است رخ در نقاب خاك كشد. پس چه كنم خدايا با اين همه صبر و حكمت؟ در آغوشم بگيرمش؟ به هيچ كس ندهم؟ بدهم به مرد قبركن همو كه براي من هم روزي خواهد كند؟

كوثر را چگونه و با كدام دست به خاكش بسپرم؟ به خدا قسم كه «سوگند» تاب اين دوري را ندارد. و من سخت حيرانم. دستان خاك آلود مرد قبركن خيالم را برهم مي‌زند. خدايا مرا چه شده است كه كلماتي در جمله‌هايم بي‌اختيار به رقص درآمده‌اند؟ رقصي كه آوار غم است نه نشاط يك روز طرب‌انگيز تولد.

و من مانده‌ام با خيالي آزرده از ناملايمتي‌هاي روزگار. من مانده‌ام با چشماني كه چاه اشكش خشكيده. من مانده‌ام با تابوتي سرد كه زانوانم تاب ايستادن براي نمازش را ندارد. من مانده‌ام با بغضي كه در گلوي پدر، پشت در اتاق عمل با صداي نخستين گريه نوزادش تركيده و من مانده‌ام با آن همه اميد.

نه! مرد قبركن امانم را بريده. خدايا چه كنم با اين همه صبر و حكمت؟ خدايا من مانده‌ام با تابوتي سرد با دختركي سفيد پوشيده و دستان خاكي كه مي‌خواهد او را از من بگيرد. من چگونه اين همه غم را فرياد كنم تا ناشنواهاي اين دور و بر هم بشنوند صدايم را؟ خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

نگاه پر معناي عليرضا هم امانم را بريده. من بغض دارم خدايا بغضي كه گلويم را چسبيده و نمي‌تركد و اي كاش كه بتركد و اي كاش اگر تركيد ضجه‌هايم را تاب آورند.

من، كوثر و يك مرد قبر كن در مرز اين دنياي خاكي در سراشيبي آخر با هم چه كنيم؟ با اين پاهاي سست و ناتوان كه مي‌لرزند و همه فكر مي‌كنند از ترس است؛ چه كنم. خدايا من با اين دخترك سفيد پوشيده چه كنم؟

-------------------------------------------------

كوثر در يكي از روزهاي اوايل ارديبهشت بر اثر يك حادثه، راه تنفسش مسدود شد و در پي بروز مشكلات حاد قلبي و مغزي به بيمارستان لقمان تهران منتقل گرديد.

سرانجام پس از نزديك به 3 هفته كه در حالت كما به سر مي‌برد ، تلاش بي دريغ پزشكان بيمارستان نيز بي‌نتيجه ماند و كوثر ديده از جهان فرو بست.

از عليرضا برادران دو دختر دوقلو به نامهاي كوثر و سوگند به يادگار مانده بود كه با پرواز كوثر، اينك سوگند تنها التيام بخش زخمهاي مادرش خواهد بود.

كوثر كه 5 سال بيشتر نداشت تنها 2 سال پس از پرواز سرخ شهيد برادران ، گويي دوري‌ پدر را تاب نياورد و معصومانه به سوي او شتافت.

------------------------------------------------------------

رحمت و آمرزش الهی بر شهید علیرضا برادران (عکاس شهید خبرگزاری فارس حادثه سیاه سقوط هواپیمای ‍نمایندگان رسانه ها) و دختر دلبندش کوثر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت   توسط آرمین سلیمانی  | 

رفت عـمــرم بر سر ســــودای دل

وز غم دل نیـــــــستم پـــروای دل

خواب را بر چشم خود کردم حرام

تا ببـــینم صبحدم سیـــــــمای دل

دل بقـصد جان من بر خـــــــاسته

من نشــــسته تا چه باشد رای دل

این جهان یک تابش از خورشید جان

و آن جهان یک قـــطره از دریای دل

لب ببند ای جان به گـــــردون میرسد

بی زبان هیـــــــهای دل هــــیهای دل

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت   توسط سروش بانیانی  | 

بعضي جاهاي عجيب !

بهشت زهرا

امروز براي نوشتن مطلبي بهشت زهرا رفته بودم. هميشه اين مكان برايم عجيب است. همه مايه غم است و هم دليل شادي.

بهشت زهرا هم نظم براي مردگان دارد و هم بي نظمي براي زنده ها.

عجب جاي عجيبيست ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 فروردین1387ساعت   توسط آرمین سلیمانی  | 
یادی از دوستان که تنها ،تنها این طرف و آن طرف میروند عیبی نداره ماهم خدایی داریم .....

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت   توسط حسین غراب  | 
 
من تفاوت دنیاها رو وقتی فهمیدم که یه پسر 24 ساله مجلس عزای مادر بزرگش رو فراموش میکنه و مثل پسر بچه ای که تازه به سن بلوغ رسیده رفیق هاش رو میاره خونه تا با هم دمی از مسائل جنسی اش حرف بزنند و قهقهه سر بدن
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که یه دانشجوی ترم 10 مهندسی(دانشگاه آزاد) میره حذف ترم میکنه و میگه بالاخره یه روز انصراف میده
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که یه پسر 18 ساله بی خودی عاشق یه دختر 20 ساله میشه و خودش رو میزنه به در و دیوار.دختر هم هی بهش مگیه که داره اشتباه میکنه ولی کو گوش شنوا؟
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که تمام عقده های یه دختر با رفتن به یه مهمونی و تا خرخره شراب خوردن حل میشه
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که همه سر قبر زار میزدن و من حتی یه قطره اشک هم نریختم
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که آخوند گفت اشک نریختن یعنی قساوت قلب
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که یه تاجر ورشکسته ی فرش که مسافرکشی میکرد تصادف کرد و برای همیشه فلج شد و در آخر خودکشی کرد
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که یه دختر 16 ساله برای تامین خانواده اش از صبح تا شب توی خونه ها کار میکرد و در یکی از این خونه ها بهش تجاوز شد.دختر از ترس آبروش تصمیم گرفت هرگز ازدواج نکنه
- من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که یه مرد 60 ساله فقط دو تا خاطره از مادرش داشت
--
من تفاوت دنیا ها رو وقتی فهمیدم که دوستم بهم گفت تو هیچی نمیفهمی
+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت   توسط سحر جمشیدی  | 

چند پرسش جنگی

 

 جنگ

یه چند وقته که همش جسته و گریخته از اینور و اونور خبر یا شایعه هایی در مورد برخورد نظامی امریکا با ایران یا همون "جنگ" میاد.

تقریبا ً این پرسش که چنین رخدادی به وقوع می پیونده یا همش یه سناریوست، نه برام مطرحه و نه مهم.

در هر شکل، من تکلیفم معلومه و کاری رو که باید انجام بدم، بهش جامه عمل می پوشونم اما این قصه بهانه ای برای ظهور چندتا سوال شده که بدجوری ذهنم رو می خوارونه:

اگه بازم توی این مملکت در شیپور جنگ دمیده بشه، کیا با گوشت و پوستشون  میرن از وجب به وجب خاک میهنشون دفاع کنن ؟

این دفعه چه کسانی سر در زیر برف می کنن و به روزگار گل و بلبل خودشون (بدون دغدغه ای از دنیای بیرون) می پردازن ؟

از همه مهم تر، اصلاً کسی از نسل اون آدمای بی ادعا و جنگاور مونده ؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت   توسط آرمین سلیمانی  | 
سلام

 

چند بیتی بطريقي که موجب کسالت در حال مخاطب نشود

تقدیم به اهالی شعر و شاعری ...


دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم*گفت کو زنجیر تا تدبیر این مجنون کنم

یاد اوردم که: بارها گفتم و اینبار دگر میگویم ***که من دلشده این ره نه بخود می پویم

ناگهان سوالی عارض شد بدین مضمون:

دلبرا بنده نوازیت که اموخت بگو*** که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم

به خود امدم ناگهان که اصلا :

من که باشم که بر ان خاطر عاطر گذرم* لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم

اما باید گفت که :

ندارم دست از دامن بجز در خاک اندم هم

که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از دمم دم می دهی تا کی ؟

دما از من بر اوردی نمی گویی براوردم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری؟

به درمانم نمی کوشی نمیدانی مگر دردم

اما جداً باید گفت که : 

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم*تا به کی در غم تو ناله ی شبگیر کنم

نگو كه من چه کنم به حالت که :

گناه چشم سیاه تو بود وگردن دلخواه

که من چو اهوی وحشی ز ادمی بریده ام

و حقیقتاْ :شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ***ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

حال تنها لطفي كن و :
زلف  بر   باد   مده   تا  ندهي   بر   بادم*   *   * ناز   بنياد  مكن  تا  نكني  بنياد م
مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر***سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

و بدان كه : دست از طلب ندارم تا كام من برايد***يا تن رسد به جانان يا جان ز تن درايد

دوش تفالي به حضرتش زدم امد كه :
دلبرم شاهد و طفل است به بازي روزي ***بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
سوختم و خواندم :
عاقبت منزل ما وادي خاموشانست *** حاليا غلغله در گنبد افلاك انداز

و ياد اوردم كه حضرتش (رسول الله) فرمود :مَن عَشَقَ وَ كَتَمَ وَ عَفّّ وَ ماتَ مات شهيداً

و ادامه دارد اين درد و دل و حكايت همچنان باقيست
اما ....
يا هو

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 آذر1386ساعت   توسط محمد رضا زمانی  | 
فرزندان

      

پدر و مادر، فرزندان‌شان را بیشتر دوست دارند اما فرزندان، همسران‌شان را؟! چرا»»

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت   توسط حسین غراب  | 
تولدی دوباره

                   

تولدت مبارک خاتمی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت   توسط حسین غراب  | 

باز هم بهانه ای برای فیلم دیدن   

امروز تولد راضیه بود. دوستان همگی سنگ تمام گذاشتن. کلی خندیدم و هر کی از خاطرات گذشته و سفرها گفت.

بعد از مراسم تولد هم که طبق سنت همیشه، رفتیم و یکی از این فیلم های آبکی روی پرده (در شهر خبری نیست) رو محض خنده دیدم و البته کمک به سینمای تجربی! دیدیم.

البته این تماشای فیلم خیلی هم ساده نبود و حاشیه هایی داشت. بعضی ها تکی تکی یا دوتا دوتا هی از سالن بیرون می رفتن یا برمی گشتن!

ما که نآخر نفهمیدیم که چی شد اما در کل تولد، سینما و روز عید خوبی بود و البته خدا مشکل همه رو حل کنه.

جای خیلی ها خالی بود حتی اونایی که از شمال کادو فرستاده بودن و یا تو قزوین! گیر کرده بودن.

راصیه هم ۲۱ ساله شد و معلوم نیست که کی تا تولد بعدی باشه یا نباشه (البته منظور از اون لحاظه)  .

+ نوشته شده در  شنبه 21 مهر1386ساعت   توسط حسین غراب  | 
السلام علیک یا اباعبدالله الحسین(ع)،السلام علیک یا علمدار کربلا

سلام به همه عزیزان

از تمامی دوستانی که پیغام گذاشتن تشکر می کنم .

به یاد همه دوستان بودم و ممنون که به یاد ما بودید.

به امید دیدار

+ نوشته شده در  جمعه 20 مهر1386ساعت   توسط حسین غراب  | 
 

ای مهربانترین

ای مهربانترین کــــــه مرا یـــــــــار داده ای

ای آنکــــــه بر تن گــــــل خــــــــار داده ای

من مست بوده ام ز تو ومست می شوم

از آن سبـــو که بر من غمخــــــوار داده ای

خواهم طریق عشق تو پویــــم حبیب من

با جرعتــــــــی که بر دل انصـــــــار داده ای

خواهم دوباره باده بنوشم بنــام دوســــت

آن لحظه ای که وعـــــدهء دیـــــدار داده ای

در وصف روی تو کــــــه مرا شوق می دهد

زان می خورم که در خــــم اسـرار داده ای

مدهوش و پر نیاز و سبکبــــار گشتــــه ام

زین آیــــه هـــای وصل که سرشار داده ای

 

حسین شبـانه روز کنــد شکـر درگهـت

زان دل کـه از ازل تــــو به دلـــــــدار داده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت   توسط حسین غراب  | 

کدام رمضان ؟

رمضان ماه پرخوری و اخم یا ماه کم خوری و خوش رویی ؟؟

شاید دچار حس نوستالژیک زدگی شدم و یا خیلی منفی به مسائل می نگرم، اما هرچه سال به سال می گذرد، کمتر بویی از رمضان در خیل روزافزون! روزه داران استشمام می شود. گویی عطر و بوی این ماه مدت هاست که از این دیار پریده و رخت بر بسته است.

رمضان ماه صفای دل، ماه معنویت، ماه انسان شدن، ماه برکت، ماه خوبی ها، ماه کم خوردن و آشامیدن (به یاد آنان که ندارند بخورند و یا بیاشامند) ماه تزکیه و خالص کردن نفس، ماه محبت ورزیدن و هزاران کلمه زیبا و دل انگیز دیگر است که بارها در وصفش شنیده و یا خوانده ایم.

اما معلوم نیست که چرا هنگامی که این ماه در جامعه اسلامی ما فرا می رسد، اخم ها بیشتر (به بهانه روزه بودن و سختی های آن) مواد خوراکی گران تر (به سبب مصرف بیشتر!) کارهای روزانه کم تر( با توجیه ضعف بدنی) و هزاران مصیبت دیگر که در ماه های غیر مبارک کمتر است، بر سر اجتماع آوار می شود.

به راستی آیا این شیوه دینداریست که پیش از شروع ماه رمضانش فقرا و تهیدستان جامعه را باید وحشت گران و کمیاب شدن اقلام روزانه پدیدار شود؟! آیا این شیوه مسلمانی است که خلق الله از خدمات (اجتماعی، اداری و یا رفاهی) کم تری بهره مند شوند؛ چون جناب خدمات دهنده روزه دار است؟!

دگر بماند که چشم روزه دار باید پاک تر باشد و بهتر بنگرد به پیرامونش (زیباتر ببیند) زبانش بهتر سخن بگوید (حرف های خوب خوب بزند) و .... که سخن نگفتن از آنها سنگین تر است.

منفی بافی خوب نیست و بهتر است که آدمی نیمه پر لیوان (حضور انبوه نمازگذاران در مسجدها، شور و شوق برای گرایش به معنویت و ....) را ببیند اما هنگامی که هیچگاه این لیوان نیمه پر، آبش قابل شرب و استفاده مفید نیست، چگونه می توان صرفاً مثبت اندیش بود؟؟

البته شاید هم معنای این رمضان هایی که جاریست با آن رمضان هایی که ما می پنداریم،  متفاوت باشد و از این رو عمریست که به بیراهه می رویم و اکنون سزاوار توبه ایم!......خدا می داند و بس.

 اینگونه است که رمضان علاوه بر تمام شگفتی ها و زیبایی های ذاتی که دارد، برایم همیشه منبع این پرسش بوده که "کدام رمضان را باید روزه گرفت؟"

باشد که در رهگذر رمضان (که برخی چنان رمی کرده اند از آن!) ما نیز اندکی آدم شویم و بر کیش رحمت و محبت و انسانیت استوار شویم.

التماس دعا (البته از نوع خیرش)

             یا حق                  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 شهریور1386ساعت   توسط آرمین سلیمانی  |