|
يه بوس ميدي به دائي تو که داری با چشات منو میخونیُ نميدونم چندمین بارتهُ اما براي من يه چيزي تو مايههاي سكوته. - سخت شد ، نه!؟ يا مثل مكيدن قند كنار چاي اصل گيلان پاي بقعه شيخ زاهد ، با اون زهر تلخ و گزندش. البته اين زندگي و زمونه و زمان و روزگار و با اقسام و جمع و تفريقاشو نميشه با طعم تند و گس او چاي مقايسه كرد اما برای من لذت كشيدن تيغ لرد روي نبض مچ دست راست و فرو كردن او توي شنهاي گرم ساحل رو به غروب ُ با قند كنار چاي ُ به نظرم بی شباهت نیست. گرم ميشه، پنجه اي كه توي شن ساحل شل شده . آروم و آروم به هم مالشش ميدي كه گذر ثانيهها رو متوجه نشي، تا نفهمي كه چيزي نمونده، صداي موج و سيلي پرشتاب نسيم كه صورتتو به چپ و راست نوازش ميكنه، دريا آبيتره، آسمون صافتره و ديگر آت و آشغالهاي كنار ساحل برات نشون از بيفرهنگي و از اين دست مهملات انساني نداره. چشات آروم شده، حريص ديدن و دورزدن و دو دو زذن نيست، مشغول زل زدن به گلهاي نيلوفري رنگارنگ آشغالنماست . سرجات جا به جا ميشي. - هنوز مونده؟! احساس ميكني پنجههات بيشتر تر شده، سوزنش از نوك سر پنجه پاهات شروع ميشه. پاهات و سيخ ميكني، ميترسي، به اون آبي ته ته كه فكر ميكني پاهاتو آزاد ول ميدي روي هم. به او دور دورا فكر ميكني. دور دوراي پشت سرت و پيش روت، اصلاً بيخيال ميشي. به آرنجت تكيه ميزني، بيشتر گرم ميشه، به اطراف سر ميچرخوني، زن و شوهري در حال نزديك شدن به تو هستن. چيك تو چيك هم. گاهي هم ميايستن و صوراتاشونو به هم نزديك ميكنن. چشم كه مي گردوني يه كوچولويي كه ميپره جلو چشات. - چه موهاي مشكي و صافي داره..... يادت ميافته هميشه رفقا كه بهت ميرسيدن ميگفتن بابا او اسكاچ و يه گلت بزن ديگه. - حسرت ميخوري؟! هـ تو چشات زل زده بعد مردمكهاي مشكيشو ميچرخونه طرف مچ دست راستت كه زير شنهاي ساحل پنهونش كردي و تكيه گاهت كرديش .ميپرسه: دايي تو دستت چي داري كه كرديش زير خاك ، ميديش به من؟ به ماسههاي كدر شده اطراف مچت نگاه ميكني . سرت كه بلند مي شه چشات سياهي ميره. با عجله ميگي: يه بوس ميدي به دايي؟!
+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت   توسط محمد عصاریان
|
|