تبليغاتX
پایگاه اطلاع رسانی آفاق

بوي سمبوسه بازهم به مشامم ميخوره و مي پيچم توي ساندويچي،داداش

دمت گرم يه دونه بده،چند ميشه ؟ها....بيا دمت گرم.

سس ميريزم رو سمبوسه و گاز ميزنم ، باهمون گاز اول تندي سمبوسه

گلوم و مي سوزونه و اشكم رو درمياره توشلوغيه مغازه همچنان مشغول

خوردنم بي تفاوت به دنيا به آدمهاي دوروبرم .

ميام بيرون انگار يه خون تازه اي توي بدنم ريختن،پاكت سيگاررو در ميارم و

يه سيگار ميزارم گوشه لبم آخ كه عاشق سيگار بعدازغذاهستم،اه لعنتي

روشن شو ديگه تو چته؟ توكه جات گرم ونرمه توي قوطي كبريت توهم بامن

لج كردي؟آها اين شد .كبريت رو همينطور كه ميبرم نزديك سيگار راه ميرم

فارغ ازاين دنيا ،پك اول رو هميشه ميدم بيرون ،سريع پك دوم رو روونه ريه

هام ميكنم تا اونهام جون بگيرن.سيگار به دست راه مي افتم ،توي اين

هواي سرد يخ زده دارم عرق ميكنم .راه ميرم راه ميرم چشمهام رو تنگ

ميكنم وسعي ميكنم آدمهايي رو كه ازروبروم ميان رو محو ببينم، دنياي

تار ....تار...تار،همينجوري كه دارم سيگار ميكشم وآدمهارو تار ميبينم صداي

يه آهنگ به گوشم ميخوره يه لحظه فكر ميكنم ..........آهنگ الهه نازه كه

يكي داره ناشيانه باآكاردئون ميزنه ناخودآگاه چشم هارو دوباره باز ميكنم

واين دفعه واضح مي بينم كه بغل يه پيرمرد دوره گرد نوانده وايستادم 

ودارم به چشمهاش زل ميزنم اون هم زل زده به چشمهام وداره ميخنده، تو

دلم ميگم توهم بخند توهم به احوال من بخند دنيا كه داره به من ميخنده

توهم روش كه يكدفعه ميگه جوون من به تونمي خندم دارم به روزگار خودم

ميخندم،يكدفعه توي پياده رو ميشينم بغلش ؛ازكارم تعجب مي كنه وپاكت

سيگاررو درميارم ميگم بفرما ...ميخنده و ميگه توهم كه مثل خودم ديوونه اي

،باخنده جوابش رو ميدم وميگم مابيشتر.شروع ميكنه به زدن ميگم خيلي

خارج ميزني ميگه نه تاحالا از ايلام اونور ترنرفتم ؛با اين حرفش ازخنده ولو

ميشم توپياده رو ،مردمي كه رد ميشن انگار كه ديوونه اينجوري نديدن نگام

ميكنن ورد ميشن ميگه هههوي چته؟ كوفت ...مگه چي گفتم؟ دوباره بغلش

ميشينم و ميگم ؛مگه نگفتم كه تو ديوونگي ازتو بيشترم؟ يه لبخند ميزنه كه

به دلم خيلي ميشينه.شروع ميكنه به نواختن ايندفعه بهتر ميزنه بهم ميگه

بخون ميگم با اين صداي من اون دوزارم كه گيرت مياد ميپره ها؛هيچي نميگه

و ميگه شروع كن..........باز اي الهه ي ناز ......كه نمي تونم ادامه بدم

وميزنم زير گريه يكدفعه ازجام بلند ميشم و سيگاري روشن ميكنم و

همينجور كه اشك ازصورتم مياد پايين ميگم ياعلي وراه مي افتم يكدفعه داد

ميزنه جوون خوش به حالت عمريه ميخوام به روزگارم گريه كنم اما نتونستم

خوش به حالت ويه ياعلي ميگه كه اين هم مثل خنده هاش تو دلم مي

شينه.

..................................

نوشته اي مربوط به چهارسال پيش كه دوباره پيداش كردم وبدون هيچ تصرفي براتون نوشتم.

 

البته به اصرار آرمین جان و شرمنده همه دوستان به خاطر غیبت بلند مدت.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 10 خرداد1387ساعت   توسط مهدی نصرالهی  | 

علامت سوال

پرسش - ؟

پس از مدت ها دوستان دوباره سلام.

شرمنده همه دوستان که تو این چند وقتی که نبودم، توی یاهو۳۶۰حسابی شرمنده ام کردند.

امیدوارم که دیگه مسائلی پیش نیاد که با عث دوری دوستان بشه، امیدوارم.

به دستور دوستان، مخصوصاْ آرمین که گله مند بودند از ننوشتن، برای عرض ارادت به همه دوستان، تازه ترین شعر تقدیم شما:

چرا نمی شود بگویم از شما؟ علامت سوال

نمی شود بگویم از شما چرا ؟ علامت سوال

به هر طرف که می روی مقابل من ایستاده است

همیشه مثل سنگ ٬ زیر یک عصا:علامت سوال

تو آنطرف کنارخط فاصله نشسته ای و من

در این طرف در انتهای جمله با علامت سوال

نمی شود به اینطرف بیایی آه نه به من نگو

دونقطه بسته راه جمله را علامت سوال

نخواستند آه من وتو به هم ... ولی برای چه

برای چه نخواستندما دوتا ... علامت سوال

تو رفته ای و ... ردپای تو که مانده است

به روی صحنه٬ بعد واژه ی کجا ... علامت سوال

دوباره شاعری که داخل گیومه بود می گریست

وبین هق هق شکسته شش هجا علامت سوال

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه 23 فروردین1387ساعت   توسط مهدی نصرالهی  | 
اکنون ما اینجاییم ، شاید شاید در چاله مانده هایی که تلنگر ثانیه های بدون بازگشت بر آنمان داشت که گرد هم آییم و با سادگی و صمیمیت هر چه تمام تر تا آنجا که توان داریم ، بگذاریم روحمان ببیند،احساس کند،لمس کندو پرواز کند.
فکر کردیم ، تصمیم گرفتیم، ایزد یکتا همراهیمان کرد ، عمل کردیم و عمل خواهیم کرد تا آخرین توان.....
اکنون در کنار دوستان نیکم کوله بار بستیم و سفر آغاز کردیم به هر کجا که روح سرزمین آریایی و باستانیمان ودین آزادمان ما را فراخواند .
یک روز تصمیم گرفتیم که سفر کنیم و کردیم و روزی دیگر تصمیم گرفتیم که وبلاگ بسازیم و ساختیم ، تا در آینده چه تصمیمی بگیریم و چه بشود.

.................

این هم آمدن ما!

یاهو.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت   توسط مهدی نصرالهی  |