|
چند دست خط از شجریان
+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت   توسط سروش بانیانی
|
نمايي از ارسباران
آذربايجان شرقي - مسير بازگشت از قلعه بابك - جنگل ارسباران
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت   توسط صادق
|
یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت دیوانه ای به د ام جنونم کشــــــــید و رفت پس کوچه های قلــــــــب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشــــــــــــید و رفت
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط سروش بانیانی
|
دوست عزیز سلام:
به این حتما یقین داری که امام زمان علیه السلام همه ما رو می بینه. آیا این نگاه توام با خشنودی است یا ناراحتی؟ خود شما چقدر در خشنودی و ناراحتی
+ نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387ساعت   توسط رضا بانیانی
|
روز سی ۱۳۰ها
آخر شب داشتم اس ام اس های تبریک و طنز روز رو از روی گوشی چک می کردم و روی لپ تاپ توی پوشه مربوط به هرکدوم می ریختم که رسیدم به پیام های تبریک روز خبرنگار!! اس ام اس ها رو که یکی یکی داشتم وارد سیستم می کردم یدفعه چشمم به این عکس داخل پوشه "رسانه - همکاران" افتاد.... نمی دونم چرا اما در تمام طول روز هیچ طنز یا اس ام اسی مربوط به روز خبرنگار نه خندوندم و نه متنشون به جز نام ارسال کننده هاشون برام مهم بود . نوشته های دوستان هم از سرگه تا امین برای این روز همه تنها برام زیبا بودند ونه چیزی بیش از این ! اما نمی دونم چرا یک ساعت پیش (سه و نیم بامداد جمعه ۱۸ مرداد) که این عکس رو دیدم گویی یه آلبوم خاطره از بچه ها رو دیدم. انگار یه فیلم از بچه ها رو به تماشا نشستم. اصلاْ انگار دوباره با همه اون بچه هایی که کلی خاطره ازشون داشتم و تازه خبر سقوط طیارشون رو شنیده بودم یه جا نشستیم و تو چشمای همدیگه نگاه می کنیم. متوجه نشدم چرا اما بی جهت سرم رو ژایین انداختم و نتونستم حتی به تصویر هم نگاه کنم و اشک توم چشمم اومد البته اشک شرم! دلم برای اون روزا گرفت. یه لحظه احساس کردم که دوباره خودم رو رسوندم به ایسنا جلوی جسد سفر کرده قریب و آماده تشییع شدم. انگار تازه بچه ها دوربینا روم گذاشتن رو دستام. دستام احساس کرختی کرد. شاید زیادی جو حال و هوای خودم خودم رو گرفت اما بجای همه اون لبخندای ظهری حسینیه ارشاد تو جلسه انجمن صنفی یهو دلم برای اونایی که بی خبر رفتن و خبر ساز شدن و مدتی بعد تو خبرا گم شدن گرفت.
+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت   توسط آرمین سلیمانی
|
|